تبليغاتX
نقد ادبی
نقد ادبی داستان های معاصر
 رازی در کوچه ها

رازی در کوچه ها، کتاب خاطره هاست. خاطره های دوری از یک محله که با یک نشانه بجامانده از آن به ذهن خطور کرده و این یک موضوع تکراری ست که در نهایت این کندوکاو ذهنی به اینجا ختم می شه که قدیم ها همه چیز باصفاتر از امروز بوده: "محله مرموز و رازآلود بود. حالا رازی در کوچه ها نیست و اگر هست مثل خبری داغ و کوتاه به سرعت فاش می شود و بعد از یاد می رود. دیوار خانه ها کاهگلی بود و با خراش انگشت، کاه از آن جدا می شد. صدای کسی که اذان می گفت زلال بود و دلنشین. بلندگو نبود تا صداهای دیگر را ببلعد. صدای بوق دوچرخه بود و آواز قناری آقای توتونچی و صدای خوش کهنه فروش محل."

درست است که خاطره ها از عبو شروع می شوند اما برجسته ترین کسی که در ذهن حمیرا حضور داره، آذره و درخت گردو. "درخت مثل خود آذر است، شوخ و شنگ و دیوانه." آذر مساویه با بهترین و خوش ترین یادها در ذهن حمیرا. یادهای کودکی و این کودکیه که تو ذهن بیشتر آدم ها جاخوش کرده و قلمروشو به هیچ عنوان از دست نمیده، حتی اگر ازاین کودکی خاطره زیادی باقی نمونده باشه.

من نصف کتاب رو خوندم و به نظر من رازی در کوچه ها، یه دفتر خاطرات شخصیه که صاحبش با کمال سخاوت اونو در اختیار من و شما هم قرار داده!

|+| نوشته شده توسط سوسن مومنی در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 سال بلوا

 

سال بلوا

در ایام امتحانات، پایان ترم اگر یک روزی که کلی برایش برنامه ریزی کردی که به کارهای غیر درس برسی و البته به فضل خدا همه اش بهم بخورد.

و فرمانده خانه بگوید که می رویم قم برای زیارت، قطعا خواندن 75 صفحه از کتاب سال بلوا شق القمر نیست.

القصه . . .

 

فصل اول کتاب که راوی داستان خود شخصیت اصلی‌ست، نوشا فرزند سرهنگ نیلوفری، دختری که زیر کتک‌های ددمنشانه – این لغت فکر می کنم کمی از خشانت دکتر معصوم شوهر نوشا را نشان دهد- شوهرش ماجراهای مراحل مختلف زندگیش، از جمله عشقش به حسینا، زندگی در ایام حیات پدر، سال‌های حمله تجاوز به ایران را به یاد بیاورد.

تا اینجای داستان فقط پرش‌های زمانی، آدم را مجبور می کند که چند سطر بیاید بالاتر و دوباره بخواند.

 

فعلا همین

 

 

دوشنبه 3/4/87

فصل دوم:

 

آنقدر خسته کننده و تکرار شونده که واقعا خسته و کلافه‌ام کرد، هیچ صحبتی در خاصی درمورد دو شخصیت که یکی، نوشا –نوشافرین- و دیگری حسینا باشد درآن نیامده بود، و بیشتر با محوریت توضیح در مورد وضعیت شهر در زمان حمله‌ی نیروهای اشغالگر روسیه بوده است.

تا ادامه دهیم که ببینیم چه می شود.

 

 

|+| نوشته شده توسط سید مجتبی مومنی در جمعه سی و یکم خرداد 1387  |
 خرگوش
فكر كنم اين جلسه كمي درباره نقش خرگوش در داستان آئورا حرف زديم. قرار شد از كتاب سمبل‌ها استفاده كنم و ...

خرگوش در معناي سمبليك خود آبستني، آوارگي، بي‌ثباتي، بيداري، تخريب نامنظم، تيزپايي، زندگي اجتماعي، گياه خواري، ملايمت، نرمي، نگهباني و ولگردي را دارد.

در باورهاي قومي چين و ژاپن حيواني است كه در ماه زندگي مي‌كند و اوقات خود را به جست‌و‌جوي اكسير حيات مي‌گذراند. در مسيحيت زندگي پست و فقيرانه را يادآوري مي‌كند. سرخ‌پوستان شمال آمريكا آن را حيوان مقدسي مي‌پنداشتند كه زمين را حفر و نژاد اوليه را از دنياي زيرين آزاد كرد. آنها معتقدند تعقيب خرگوش شانس مي‌آورد. برخي ديگر هم خرگوش را خداي‌گونه تنبلي و مستي مي‌دانند.

|+| نوشته شده توسط نقادان در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  |
 آئورا

آئورا

کتاب جالبی بود که اگر بطور خلاصه بخواهم در مورد چند خصوصیت خاص‌ش بنویسم می‌شود گفت:

مهارت قابل تحسین نویسنده برای روایت ماجرا در حجم کم.

گره‌ای که واقعا توانست تا انتهای داستان آن را بسته نگه دارد.

داشتن پرداخت مناسب برای موضوعاتی که مطرح کرده بود.

 

خوب چون نخواستم که نقد بنویسم، به همین حد بسنده می کنم.

 

.......................

پ.ن: جا دارد از حضور پرشوووووره دوستان در کلاس این هفته‌ی نقد تشکر و قدردانی (البته بهمراه گل و شیرینی) داشته باشم.

پ.ن: با توجه به مشغله‌های فراوان دبیر محترم فکر می کنم یاد آوری تعطیل بودن کلاس حلقه در هفته‌ی آینده بی سود نباشد.

ممنون

|+| نوشته شده توسط سید مجتبی مومنی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 
آئورا نوشته کارلس فوئنتس با ترجمه عبدالله کوثری را خوندم خیلی خوب بود مخصوصا بعد از ۲ کتاب ایرانی قبلی خیلی چسبید و به نظرم مهم ترین و دلچسب ترین نکته این کتاب توصیفات جزئی است با اینکه فکر می کنم نویسنده نمی خواهد اتفاق تازه ای را تعریف کند و یا ماجرایی را بیان کند و بیشتر قصد دارد یکی از اتفاقات زندگی اش را روایت کند اما همین روایت کوتاه را آنقدر با توصیفات جزئی و ملموس توضیح داده که خواننده دیگر به این فکر نمی کند قرار است چه اتفاقی بیفتد و داستان چگونه تمام شود و در نهایت از هر صفحه ای که می خونه می تونه لذت ببره.

 

فکر می کنم این نوشته ام خیلی تک بعدی و زیادی جهت گیری مثبت داشت و یک چیز دیگه اینکه با همه تلاشی که استاد در توضیح دادن روایت داشتند نمی دونم واژه «روایت» را درست به کار بردم یا خیر.

|+| نوشته شده توسط سارا فرجی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 انگار همه دارند می روند...
مثل همه اخبار بایدبگویم خبر کوتاه بود و تکان دهنده؟

نه!

یک زیرنویس بودُ میان برنامه روضه رضوان. یک نوار باریک زیر صفحه آمد و رفت و رویش نوشته شده بود نادر ابراهیمی هم رفت...

مثل قیصر امین پور. مثل سید حسن حسینی...مثل... می ترسم از این کلمه از مثل...

باردیگر به جای نویسنده یک عاشقانه آرام. چهل نامه کوتاه به همسرم. صوفیانه ها و عارفانه هاو... نام چه کسی را باید نوشت و باید به یاد آورد که روزگاری بوده و ما قدرش را ندانستیم...

مهم نیست. ظاهرا مرگ شتراست و باید در خانه همه هم بخوابد و مطمئنا روزی هم نوبت ماست. کاش کسانی هم یادشان بیاید که ما هم روزی بودیم و قدرمان را ندانستند..... 

|+| نوشته شده توسط نقادان در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 آئورا
آئور را را هنوز نگرفتم و بالتبع ، نخواندم.

اما چندتا لينك از فعاليتهاي خيلي مفيد حضرت استاد . گرچه مي دونم تنبلي نمي ذاره عمرا بريد بخوندي. لاقل لينك رو باز كنيد عكس هاش رو ببينيد:)

سوختگان وصل

اينم يكي ديگه شبيه همون قبلي يه ولي مفصل تر.

خب بريد آئورا بخونيد و دلتون خواست روز شهادت ام الائمه يه نموره هم براي من دعا كنيد! دستتون درد نكنه! منم براتون دعا مي كنم هيچ وقت روز فاطميه توي مدينه نباشيد كه بد نفس گيره.

                                                                                                                                                              يا زهرا...

|+| نوشته شده توسط سمیه مهاجر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 تلو تلو خوردن در باغ تلو
سلام همین دیشب کتاب «باغ تلو» رو خوندم تموم شد.واقعیتش این است که برام هیچ جذابیتی نداشت و به نظرم هیچ چیز تازه ای در داستان دیده نمی شد. البته بگذیم که آقای باباوند معتقدند: چون این بار قهرمان داستانمون «زن» بوده خودش موضوع جدیدی است.

 

۲ تا نکته ی مهمی که در خوندن این کتاب خیلی برام واضح بود: ۱.هیچ کدوم از شخصیت های داستان کامل بررسی نشده و در ذهن ما تا آخر داستان ناقص می مونند و تصویر روشنی از افراد پیدا نمی کنیم.

۲.نویسنده در کاربرد زبان دچار اختلال میان زبان معیار و محاوره شده (درست مثل همین الان من) راستی این رو هم به نکته ها اضافه کنید که پایان بندی خوبی نداشت.

 

و حالا نکته خوب و به نظر بنده مثبت اینکه موضوع را گنگ و مبهم نکرده و همه چیز را بدون اذیت کردن به خواننده گفته و این شاید همان طرح خطی داستان باشد.

|+| نوشته شده توسط سارا فرجی در سه شنبه هفتم خرداد 1387  |
 

انتخاب اسم بت اعظم برای پدر مرضیه و جلال نمادیه از مستبد بودن پدر که هر کار و تصمیمی که بخواد میگیره حتی برای خونواده ش بدون مشورت جدی با اونها و  نهایت این استبداد،در دور کردن خانواده از همه بردن اونها به باغ تلو مشخص میشه،در واقع در محکوم کردن مرضیه به اسیریه جدید و این اشاره به مردسالاری داره:پدری که دخترشو زندانی میکنه و برادری که خواهرشو به دست مرگ می سپاره.

در کتاب عناصر داستان میرصادقی اومده که" اگر پایان داستان در ما ایجاد شگفتی کند حتما پیرنگ(طرح)داستان کامل نیست و در تشریح موضوع آن کوتاهی و قصوری شده است." من با این گفته موافقم.

 

|+| نوشته شده توسط سوسن مومنی در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 باغ ولو
شرمنده، حال تایپ نداشتم.
|+| نوشته شده توسط سید مجتبی مومنی در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 باغ تلو

 

 

داستان کشش و جذابیت آنچنانی ندارد،در واقع طرح داستان جوری نیست که خواننده رو دنبال خودش بکشونه.به خصوص جایی که جلال تصمیم به آتش زدن انباری میگیره ،پرسش چرایی خواننده در مورد این تصمیم و در نهایت اتفاق،بی جواب می مونه.حتی اگر بخواهیم محتمل ترین علت رو فرض کنیم که همون مشکل روانیه جلال باشه،باز شواهد و مدارک زیادی در این مورد ارائه نشده تا ذهن خواننده به روان پریش بودن جلال توجه پیدا کنه.

زبان نوشته،ساده و بی تکلفه و نویسنده از بیان محاوره ای و اصطلاحات عامیانه استفاده کرده اما گاهی تناقض هایی در این زمینه وجود داره مثلا جایی مرضیه میگه:این ها چیه؟مگر می خواد بره فوتبال.مادر میگه:به این پسره خل بگو من که از پسش برنمیام.اینجا کلمه"مگر" تو ذوق میزنه و "مگه" هماهنگی بیشتری با جمله داره.همینطور جاهایی که جلال درحال توصیف و گزارشه گاهی فعل کامل میاره و گاهی هم شکسته مثلا کتری سیاهی بار گذاشته بودند و داشتن چای می خوردن.کلمه"چایی" هم  به محاوره نزدیکتره.

 

|+| نوشته شده توسط سوسن مومنی در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 عقب مونده
سلام به همه دوستان کتابخون و فعال نقد سه‌شنبه، ممنونم که من تنبل (البته به قول آقای باباوند) هم به گروهتون راه دادین تا نقد كه نمي‌شه گفت، نظرهام رو در مورد كتاب‌ها بنويسم. اول از همه یک عذرخواهی حسابی و بزرگ بابت غیبت جلسه قبل که نقد کتاب «بیوتن» بود و بنده نبودم و اينكه تا حالا هيچ چيز ننوشتم می دونم که جای خالیم رو تک تک تون حس کردین.

 

گذشته از تمام این ها می خواستم یک مورد کوچیک در مورد کتاب «بازی آخر بانو» نوشته بلقیس سلیمانی كه مربط به دو جلسه قبل است بگم می دونم که خیلی دیر شده: من فکر میکنم در این کتاب نویسنده خواسته نوشته رو ملموس و واقعي‌تر کنه برای همین متن را با لهجه آورده ولی متاسفانه این لهجه در همه جا دیده نمی شه و ما جمله ای را می بینیم که ۲ کلمه اش با لهجه است و بقیه اش زبان معمولی و معیار  احساس می کنم این مسئله باعث کند شدن روند خواندن کتاب می شود.

 

البته سبک فصل‌بندي ونامگذاري‌اش كه هر فصل به نام يك شخص است و پایان بندی‌اش نو و نسبتا جذاب است (این جمله صرفا نظر شخصی است و هیچ ارزش دیگری ندارد.) البته ضد و نقیض هایی به همت بچه های کلاس در مورد موضوع كتاب کشف شد که در کلاس جلسه ای که استاد بزرگوار حضور نداشتند بحث شد. 

 

این رو هم می دونم که برای این هفته باید کتاب «باغ تلو» نوشته مجید قیصری رو بخونیم ،اگه نوشته‌ام خيلي بد بود به خاطر اين كه اولين پستم بود همينش هم خانم مهاجر عزيزم رو كلي اذيت كردم، همين ديگه.

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا فرجی در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 باغ تلو
باغ تلو را خواندم. اول اینکه از نگاه نویسنده و از زاویه دیدش خوشم آمد، همان رندی معمول که روایت داستان را به پسربچه ای می سپارد و هرچه ضعف توی کار باشد می افتد گردن همان آقا پسر!!!

اما از یک موضوعی عجیب حرصم گرفت! نویسنده با ویراستار قهر کرده بوده! چون دریغ از یک ویرگول یا همان کاما که به جا استفاده شده باشد . من برای خوانندگان بعدی، کتابم را ویراستاری کردم لاقل در حد درست نوشتن فعل ها و به جااستفاده کردن از علایم.

البته از پرش زماني كه بگذاريد حرف نزدم. تمام كتابم خط خطي شد از بس زير فعل ها خط كشيدم. البته نكته جالب تر اين بود كه زبان معيار به كلي كله پا شده بود. يعني اگر نگاه مي كرديد در همان صفحه اول كلي كلمات جديد در فارسي معيار پيدا مي كرديد. مثلا به جاي "پدرم هم" نوشته شده بود "پدرمم"، به جاي "هيچ چيز"نوشته بود : " هيچ چي"!!!!

بي خيال حوصله نقد ندارم امروز. يك مدل هايي استقبال بي شائبه بروبچز از اين مدل كار ونقد كسلم كرده . مي خواستم اين مدلي كار كنم وبلاگ خودمو آپ مي كردم! نميومدم اينجا كه!!!!!!

اما اين لينك رو هم داشته باشيد. نظرات استاده توي نمايشگاه كتاب باغ تلو و ادبيات عامه پسند خداييش اگه تنبلي تون نيومد بخونيد. يه نشست بود توي نمايشگاه كتاب بيست و يكم با حضور مجيد قيصري و دكتر حميد باباوند.

|+| نوشته شده توسط سمیه مهاجر در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 خلاصه
 

هو الحی الذی لا یموت

خلاصه‌ای از کلاس روز سه‌شنبه 30/2/87

 

امروز قرار بود که در کلاس در مورد آخرین اثر رضا امیر خانی "بی‌وتن" - یک وقت خدای نکرده با هم نخوانیدش، که یعنی رضا امیر خانیه بی‌وتن- ابدا چه کسی جرات دارد آن‌هم در مورد شخص شخیص جناب مستطاب (معنی‌اش را دقیقا نمی‌دانم) امیرخانی صحبت کنیم.

از وقتی که کلاس شروع شد طبق رسم همیشه استاد نظرات کلی دوستان را پرسیدند، در مورد همان بی‌وتن.

واقعا اثر بدیعی بود!!!!

***


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سید مجتبی مومنی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 بیوتن
این داستان حول شخصیت ار میاست از زمانیکه وارد فرودگاه امریکا می شود تا زمانیکه اعدام می شود شاید بتوان گفت داستان داستان شخصیت است به نظر من نام داستان جدا کردن پلان های مختلف با علامت دلار وهمچنین نظر خواهی از مخاطب برای پیشبرد داستان از نکات مثبت ان هست ولی پراکنده گویی ها وتغییر ناگهانی زاویه دید از اول شخص به دانای کل از نکات قابل تامل ان می باشد  
|+| نوشته شده توسط منصوره شهریاری در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 من اصلا با کسی شوخی ندارم!
من عصباني ام!

 

واقعاْ قیافه من به آدم هایی می خوره که شوخی دارند؟ چندبار به تک تک اعضای فرهیخته(شایدم اینجا پرریخته لغت بهتری باشد!) زنگ بزنم که جان مادر گشتاسب! مطلب بنویسید؟ بابا شرط ثبت نام در کلاس ها، حضور فعال در فضای مجازی و حقیقی کلاس ، توامان بوده است!!!!!!!! حالا كلاس ها رو يكي در ميون تشريف مياريد(اصطلاح بهترش اينه كه لايي مي كشيد!!!!) چرا توي وبلاگ مطلب نمي نويسيد؟ اين هفته بي تعارف جريمه مي شيد! مي گيد نه؟ فردا تشريف بياريد سركلاس!!(البته حتما با شيريني )نه ! راستي، ايام فاطميه است، شيريني نمي شه! بين خودتون تقسيم كنيد: يكي بستني بخره، يك آبميوه، يكي ناهار... ماشالله انقدر زياديد و فعال! كه تا شام هم مي تونيم در خدمتتون باشيم.

                                                                                   يا علي!

 

|+| نوشته شده توسط نقادان در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 پیامک از دیار ابدیت

بيوتن رمان جديد رضا اميرخاني كه در بيست و يكمين نمايشگاه كتاب هم با توجه به قيمت بالاي آن با استقبال خوبي مواجه شد، كاري است كه پس از 6 سال و 6ماه انتظار متولد شده است. و خوانندگان آثار اميرخاني پس از «من او» در هر محفل ادبي از نويسنده سراغ بيوتن را مي گرفتند و حواله مي شدند به آينده. امروز پس از خواندن بيوتن با "ت" نه با "ط" به اين نتيجه رسيدم كه يك كپي ناقص از «من او» شايسته اين همه انتظار نبوده است.

رضااميرخاني كه با داستان بلند ارميا،ازبه، سفرنامه داستان سيستان، مقاله بلند نشت نشا و رمان من او در ميان نسل جوان كتاب خوان به مقبوليت و محبوبيت رسيده بود در بيوتن يك كپي ناقص از تمام نوشته هاي قبلي خود را به نمايش گذاشت.

اميرخاني شخصيتهاي اصلي من او و ارميا را كه به نوعي به امضا او در آثارش تبديل شده‌اند، در بيوتن هم ميهمان كرده است. شخصيتهاي رهبر، بشير و نذير اميرخاني از آن جمله‌اند. درويش مصطفي من او به سهراب بيوتن تبديل شده و هفت كور با رسيدن به امريكا سيلورمن شده‌اند البته با همان رسالت‌هاي قبلي.

علي، ارميا است و مهتاب آرميتا، عاشق شدن شان همان قدر ناگهاني است و بهم نرسيدنشان يا ازدواج نكردنشان به معناي معمول در عرف جامعه نيز بر اساس همان حيث قدسي است كه به نوعي من او بر پايه ان نوشته شده بود گرچه رضاي اميرخاني به گفته خود، من او را نوشته تا به كشف حجاب رضا خاني اشاره كند.

نويسنده در من او حديث قدسي را زيربناي كار خود قرار داده و در بيوتن آيات و احاديث را ميان كار مياورد. در من او شخصيتهاي محوري به فرانسه مي روند و در بيوتن به امريكا، آنجا كلمات فرانسوي خيلي كمي به متن فارسي راه باز مي كنند_تا انجا كه يادم ميايد- در بيوتن كلمات انگليسي زيادي. اما نكته جالب در اين قاطي شدن كلمات و جملات نيمه فارسي، نيمه انگليسي اين نكته است كه ما از مهاجر ايراني در امريكا مي پذيريم كه فارسي – انگليسي صحبت كنداما چه طور مي شود كه شخصيتهاي حاشيه اي داستان اميرخاني كه اصولا امريكايي به نظر ميايند هم به همين شيوه حرف مي زنند؟(مثلا دختر كيوسك دار در جنگل!)

در راستاي تطابق من او و بيوتن حرفهاي زيادي مي توان زد كه يك نقد مجازي مجال آن را نمي دهد واز سوي ديگر نياز به بازخواني من او دارد.

امااگر بخواهيم بيوتن را نه تنها باديدگاه تئوريك بلكه از منظر اعتقادي و ماورايي نيز نگاه كنيم( ديدگاهي كه خودنويسنده نيز در نوشته‌هايش كاملا به انها قائل بوده)حرف هاي زيادي مي توان زد. اميرخاني كه در نوشته‌هاي قبلي خود نيز التزامات ديني‌اش را به رخ كشيده و در بيوتن هم با ماورايي كردن محورهاي داستان آن را نشان داده است.

نویسنده آيات متعددي از قرآن و احاديث و رواياتي را در داستان خود نقل كرده است كه در گفت‌وگوي شخصيتها به تعابير عجيب وغريب رسيده اند.تعابيري به كل دور از معناي واقعي عبارات.مثل «كل من عليها فان»

و علامت سجده واجب را كه پر از شرايط و آداب است(فقط خواندن آيه، فقط شنيدن آيه، خواندن و شنيدن، خواندن آيه و ترجمه و...) براي دلار با مبالغ بالا درج كرده است كه شايد قصدش اين بوده خواننده را با اين ذهنيت درگير كند كه آيا با تغيير ارزش ها و حركت جامعه به سمت ماديگرايي اوضاع او هم روزي به اين وخامت خواهد رسيد كه به پول سجده كند؟ نمي دانم اميرخاني با اين حركت بدعت ادبي انجام داده يا نوآوري؟ نمي دانم وجه برتر آيات سجده دار را زير سوال برده يا نه؟(اين قسمت در تخصص من نيست!)

در بحث اعتقادي در جاي ديگر، ارميا معمر را داريم، جمعي گردان سيدالشهداي كربلاي پنج، ارميايي كه پس از گذشت سالها از جنگ، از بچه هاي شهدا دلگير است كه چرا كار پدرانشان را به نقد مي كشند؟ ارميايي كه هنوز باروح دوست شهيدش سهراب در ارتباط است و بوي او و سخنان او تا امريكا هم همراهش رفته اند. حالا ارميا، بالاي مزار سهراب برپايه اتفاق با ده ديالوگ، عاشق ميشود، به هواي اين عشق به دختري كه مانتوي گل بهي پوشيده، كار بلندترين مناره جهان اسلام را رها مي كند و به امريكا مي رود و حاضر است به هركاري تن بدهد، كه احتمالاًٌ بهترينشان همان رانندگي ليموزين(همان شوفري خودمان) و قصابي و سربريدن گوسفند است. حاضر است شب نيمه شعبان را در ديسكو ريسكو احيا بگيرد و شب قدر در كافه كنار خيابان به شرط بندي نگاه كند و البته چندي بعد در همان شب، در گوشه يك خيابان ديگر، تكيه داده به درخت، نور از پيشاني اش به آسمان برود، حاضر است بدون منطق داستاني به دنبال سوزي،رقاصه كاباره، به شهرهاي مختلف و در آخر به جنگل برود و حتي به خاطر او – كه مرده است و نويسنده بارها تاكيد مي كند كه نقش ارميا در مرگ او يك به ميليون هم نبوده،- به زندان بيفتد. و جالب اينكه غايت اوهمين زندگي است. حالا براي خواننده اي كه خيلي هم با دفاع مقدس(نمي گويم جنگ و بر مقدس بودنش تاكيد دارم و بر دفاع بودنش) و آدم هايش مانوس نيست اين سوال پيش نميايد كه آيا همه اين نسل به چنين جايي مي رسند؟ درست كه جامعه ما مدينه فاضله نيست اما فرمانده كربلاي 5 و جمعي گردانشان ايران را رها مي كنند تا در كعبه آمال _خشي وامثال او_ به خاطر هيچ، راننده تاكسي شوند يا حبس ابدي؟ يا به احتمال زياد بميرند(بنابر پيامك سهراب بر سلولار فون! يا همان گوشي تلفن همراه در كات آخر داستان)؟

من اين طور فكر نمي كنم. گرچه براساس احاديث(و البته مستندات قابل لمس جامعه) قائل به اين هستم كه بعد از دفاع، آدمهاي باقي مانده به دسته هاي مختلفي تقسيم مي شوندولي نمي توانم بپذيرم ارميا نماينده آنها است. نماينده آنهايي كه تاسالها بعد با همرزمانشان اختند و....

از نظر اعتقادي مي شود بيوتن را براي موضوعات ديگري هم زير سوال برد كه ذكرشان براي پز روشنفكري اين صفحه مجازي چندان جالب نيست. پس سكوت مي كنم و ميگذرم.

اما كوتاه سخن اينكه، بيوتن از نظر تئوريك هم دچار نقص هاي فراواني است كه در پست قبلي ام به آنها اشاره كرده ام.من جمله: داستان برپايه اتفاق پيش مي رود و اين به منطق داستاني لطمه زيادي زده است(مثل كمك به پيشرفت داستان با زن فالگير). زاويه ديد بدون اينكه كمكي به روند داستان باشد يا لاقل به جذابيت آن اضافه كرده باشد، مي پرد و تند عوض مي شودكه اتفاقا بدون هيچ كمك و جذابيتي، ضربه زيادي نيز به پيكره داستان مي‌زند.(البته اگر خواننده كمي در داستان خواني زيرك باشد)

پرش زماني نكته اي است كه پياپي اتفاق مي افتد و حتي در يك خط، چند بار خواننده را غافلگير مي كند. شخصيت ها در مورد موضوعاتي كه دراتفاق افتادن آنها حضور نداشته اند نظر مي دهند! 

پايان بندي داستان نيز با منطق سازگارنيست، صحبت كردن ارميا و سهراب را مي پذيرم و حتي مصداق تجربي آن را ميتوانم ارائه دهم اما انتظار داشتم با توجه به نكات ريز حسي موجود در اين ارتباط، اين داستان پاياني دقيق داشته باشد(شايد اين را هم تعصبم به موضوعات درگير ماورا ميگويد) چرا كه داستانهايي كه تلنگري هرچند ناقص و حتي ناگويا به ماورا مي زنند، نبايد به هيچ وجه آن را به بازي بگيرند(كاري كه در سريال هاي ماه رمضان سيما به شدت اتفاق مي افتد) و نويسنده با ارسال پيامك از سهراب به فرمانده، حسي شبيه مسخره كردن را در خواننده ايجاد مي كند، گرچه مي توان آن را معجزه قلمداد كرد اما به نظر من جايگاه معجزه در پايان بندي يك داستان شبه رئال(پر از شعارهاي دردمند اجتماعي و اقتصادي) نيست.

داستاني كه نويسنده آن حتي اظهار نظرهاي شخصي خود را مقاله گونه در ميانه آن عنوان كرده و با ذكر اصطلاحاتي مثل خيلي شعاري شد، كار خود را توجيه كرده است.

نكته آخر اينكه فكر ميكنم، رضا اميرخاني قصد داشته رماني بنويسد با خط هاي سفيد اما رنگ سياه نوشته هايش روي خط هاي سفيد رنگ پس داده و ردپاي نويسنده و حتي جاي كفشش(بخواهيد مي توانم شماره كفشش را هم خدمتتان عرض كنم!) آنقدر محكم روي خطوط نشسته كه امكان تشخيص هر فرامتني را غيرممكن كرده.(حالا به جاي غيرممكن مي گويم "دشوار" براي كساني كه ديد خلباني دارند و توانسته اند فرامتني در اين نوشته كشف كنند!)  

|+| نوشته شده توسط سمیه مهاجر در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 اخطار
دوست عزیز، سلام!

اومدم يه اخطار بدم و برم،

منتقدان گرامي! اين وبلاگ جهت درج نظرات شما عزيزان در طول هفته راه اندازي شده است در صورت عدم همكاري و هرگونه قصور، از هفته آينده حتما جريمه خواهيد شد، هركس مشتاق جريمه است بگه: "يا علي"

تنبيه

حالا خداييش منظورم اين مدليش نبود. تنبيه فرهنگي، مثلا دنگ خريد كتاب باقي اعضاي كلاس رو بايد بپردازيد!!! خوبه؟  

|+| نوشته شده توسط نقادان در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 بی وتن
همیشه فکر می کردم یک جور "من او" زدگی یا هر چیز دیگری توی این مایه ها نگذارد نقد بی طرفی نسبت به نوشته های رضا امیرخانی داشته باشم ولی فکرم غلط بود. از همان اولین صفحه های داستانُ هی برگه یادداشت گذاشتم و هی نوشتم و هی غر زدم و بازهم خواندم.

جناب س.م.م تا دو.سوم کار هم گره گشایی درکار نیست. این داستان برپایه اتفاق پیش رفته. زن فالگیر این اتفاق ها را جلو می برد. و توهم.

داستان یک کپی لوس از "من او" ی موفق است. نمی گویم "من او" بی نقص بود اما خوب توانست مخاطب را به سمت خود بکشاند اما بی وتن!!!

رضا اميرخاني

رضای امیرخانیُ درویش مصطفی را تبدیل کرده است به سهراب. هفت کور هم شده اند سیلور من ها!

مهتاب شده آرمیتا و علی به ارمیا تبدیل شده است. ارمیا را نخوانده ام یعنی گیر نیاوردم که بخوانم ولی اگر به گفته جناب س.م.م ایشان مرده باشند که خب باید بگویم رضای امیرخانی دم مسیحایی داشته و من نمی دانستم .

سجده های واجب در میان متن؛ از آن كارهايي بود كه فقط از اميرخاني برميامد اينكه چنين كاري از نظر ادبي و اصول داستان نويسي درست است يا نه و آیا بدهت گذاری محسوب می شود؟بماند! ولي كار بانمكي بودُ اولش كه خدايي من جوگير شده بودم و دنبال قبله مي گشتم!!!

آخيش كمي دري وري گفتم، دلم خنك شد، حالا راحت تر مي توانم بنويسم!!!!!

من او. رمان موفق اميرخاني                               مقاله بلند نشت نشا

اميرخاني در من او، نشت نشا، ارميا و داستان سيستان موفق عمل كرده بود حتي داستان سيستان كه سفرنامه ره بر به سيستان بود و كاري سفارشي محسوب مي شد، مي شد از كار لذت برد اما اين اخري كه سه چهار سالي هم جماعت را مچل كرد و در هر محفلي حرف از بي وتن با ت بود نه ط! به نظر من تا اينجا اصلا از عهده كار برنيامده!ـالبته اين نظر من است-

روحيه بوژوازي زندگي رضا اميرخاني در كارهايش به شكل سفر به فرانسه و امريكا و ... و البته كلمات انگليسي و فرانسه به وفور در ميان جملات ناب فارسي!!!! جلوه مي كند، اميرخاني هميشه طبقه هاي مختلف را در كارهايش كنار هم دارد و البته دو تيپ هميشگي هم هست كه چند خط بالاتر توضيح دادم. آقاي رضا، البته روحيه مذهبي خود را هم در كارها به رخ مي كشد چه انجا كه در "من او" حديث قدسي را محور قرار مي دهد و چه اينجا كه جز پنج قرآن و كربلاي پنج و سجده‌هاي واجب بر دلار را آورده است.

باز هم بايد بگويم بيشتر داستان بر پايه اتفاق پيش مي رود . زن فالگير در قطاري كه زمنده‌ها را جا به جا مي كند، قطار انديمشك/ اهواز. زن فالگير در بهشت زهرا . اين دوتا جايي كه گفتم هم اهواز هم بهشت زهرا مدتها به دلايلي پاتوق من بودند و نمي دانم چرا از اين معجزه ها هيچ باري برايم رخ نداد؟  عشق بي هواي ارميا معمر كه اتفاقا معمار هم هست! به دختري با مانتو گل بهي! اين عشق از ادمي سر مي زند كه حتي نسبت به بي توجهي بچه هاي دوستان شهيدش به پدرانشان دلگير است! حالا خود عاشق موجودي شده كه هيچ سنخيتي با دنياي او ندارد . حتي ظاهرش، حالا شما از عقايد و ارتباطات ونوع زندگي اش فاكتور بگيريد.(حتي آنجا كه خشي با شوخي مي پرسد آيا علت حالت تهوع هاي آرميتا دسته گل اوست؟؟؟؟؟؟) هرچند آقاي رضا سعي كرده با مهرباني هاي آرميتا نشان دهد كه او خوب است انقدر كه نگران است مبادا رقاصه ديسكو ريسكو با تن خيس بيرون بيايد و سرما بخورد!!!!

اما رضاي اميرخاني سعي مي كند با رندي در دهان ارميا و سهراب بگذارد كه عشق و البته زن! با اين تفاوتها جالب است و جاي كشف دارد!!!! ـدوستان ياد بگيرند براي آينده شون خوبه!!!!- قابل توجه كاشفان و علاقمندان به كشف!!!

ارميا با چند روز ديدن آرميتا در بهشت زهرا عاشق دلسوخته مي شود و كار بلندترين مناره جهان اسلام را بي خيال مي شود و مي پرد امريكا كه كعبه آمال مني لاس وگاس!!!! و البته در كعبه آمال، راننده ليموزين مي شود كه براي خودش بد شغلي هم نيست! ولي راستي راستي خدا پدر دوست عزيز اسلام ومسلمين، ده نمكي را بيامرزد كه با اخراجي ها سوژه داد دست قلم به دستان دفاع مقدس!!!!!  سهراب از همان جماعت است البته با ديالوگ هاي درويش مصطفي! 

پرش زماني در نوشته اميرخاني هم هست آنقدر ضايع كه در يك خط دو زمان متفاوت آمده اند يعني در اولين جمله فعل، زمان ماضي دارد و بعدي مضارع مي شود . حالا اگر به ماضي و مضارعش گير ندهيد مثلا گفته  ارميا رفت كه برمي گردد!

به همين تابلويي!

داشته باشيد خبرگزاري فارس رو:" نگارش «بي وتن» كه در روز دوم نمايشگاه رونمايي شد، با حجمي بيش از 500 صفحه و 8 فصل، 6 سال و 6 ماه به طول انجاميده!"

به نظر من،كتابي كه بيش از ۶ سال صرف نوشتنش شده نبايد انقدر فاجعه باشد! نظر شما غير از اين است؟

اينم از همان خبر: "اين نويسنده براي نگارش اين رمان با اتومبيل برخي از ايالت‌هاي آمريكا را پيموده تا اطلاعات بيشتري راجع به مهاجران كسب كند."

واي كه اين خبر كار را براي نقد بي وتن خراب تر كرد! بعد از اين همه بدو بدو تازه كار شده اين؟ كاش بدون تحقيق نوشته بودي اين كار را جناب اميرخاني!!!! آن وقت جاي اغماض داشت!

نويسنده هنجار شكني را دوست دارد ظاهراُ ،چون از اين كارها با گذاشتن چند صفحه سفيد در "من او" هم انجام داده بود، حالا هم هي اس اس اس گذاشته و دلار به رخ کشیده و هی از نویسنده و حرف هایش نوشته!!!! یعنی ردپای تابلوی نویسنده در متن!

امیرخانی گاف های جالبی داده در "بی وتن" مثلا اینکه شخصیت هایی که در روایت قسمتی از داستان حضور نداشته اند یه هویی از وسط خط ها سر در میارن و درباره قسمت هایی که توش نبودن اظهار نظر می کنند، مستدل تر از آنهایی که حضور داشتند. خشی در دیالوگ های ارمیا و آرمیتا نیست اما در صحنه ای دیگر در حد دو صفحه آن طرف تر چه سخنرانی قرایی می کند درباره موضوعی که در اتفاق افتادنش هیچ نقشی نداشته! به این می گن تله پاتی!!!

پرش زاویه دید رو که اصلا نگم بهتره . شعار ها رو هم که خودش داد زده دارم شعار می دم .....

ای خدا!!!!!!!!!!!!! به داد ادبیات این مملکت برس که از دست رفت... (شعار دادم؟)

 اگه خدا خواست و آسمون به زمين نيامد و من زنده ماندم حتما ادامه نقد پس از خواندن كامل كتاب در كلاس!

تا فردا، ياحق!

|+| نوشته شده توسط سمیه مهاجر در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 بی وتن

 

از آخرین‌باری که ارمیای امیر خانی را خواندم حدود یک سالی می‌گذرد. تا آنجایی که یادم می‌آید. در آخر داستان (ارمیا معمر) شخصیت اصلی داستان می‌میرد.

در این بی‌وتن دوباره ارمیای معمر پیدا می‌شود. با اینکه نویسنده خودش می‌گوید که نمی‌خواهد در مورد ارمیا بگوید یا بنویسد.

 

من که تا 80صفحه‌ی اول را  خواندم، اصلا نتوانستم از علت علاقه‌اش به آرمیتا و رفتن به ایالات متحده‌اش سر در بیاورم.

قطعا  این هم جزء گره‌های داستان است

 

فعلا همین

 

|+| نوشته شده توسط سید مجتبی مومنی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا